شب یلدا...
به نام خدا...
گل پسرم...بردیا جونم...
دیشب یعنی چند ساعت پیش شب یلدا بود...
در اصل اولین شب یلدای تو...اولین سالی که گل پسرمون هم پیشمون بود تا گرمی محفلمون چند برابر بشه ... پارسال روز ٣٠ آذر ماه برای اولین بار توی مطب خانم دکتر صدای قلب خوشگلت که مثل گنجشک میزد رو شنیدم...
خدا رو شاکرم که امسال پسر شکموی ما در کنارمونه و البته ما رو در خوردن خوراکی های خوشمزه ی امشب همراهی میکنه..
..gif)

من و بابایی هم تصمیم گرفتیم که هم خونه ی مامان و بابای من باشیم و در کنار دایی ها و خاله ها و هم در جمع خانواده ی بابایی... که البته به دو تا مهمونی به موقع رسیدیم...
تو هم که امشب اصلا میل به خوابیدن نداشتی عزیزکم... و با هزار بار خوندن لالایی مورد علاقت بالاخره لالا کردی....gif)

خدا کنه سایه ی پدر بزرگ و مادر بزرگها سالیان سال بالای سرمون باشه و ما سالیان سال شب یلدا رو در کنارشون خوش باشیم....
نا گفته نمونه که خاله مینا که خیلی دلش برات تنگ شده بود و دوست داشت تو رو ببینه به خاطر مریضیش نتونست بیاد و در حال استراحت بود....gif)
بردیا و مامانش از همین جا روی خاله مینا رو میبوسن و آرزوی سلامتی براش دارن...
متاسفانه گل پسرم ...کمی سرما خوردی ولی ما زود بردیمت پیش آقای دکتر تا خدایی نکرده بدتر نشی... زمستون در راهه... مراقب باش که دیگه مریض نشی چون من طاقت مریضی دردونمو ندارم
در ضمن آقای دکتر گفتن میتونید غذاهای هشت ماهگی رو به لیست غذاهای بردیا جون اضافه کنید... هوررااااااااااااااااااا...امروز هم زرده تخم مرغ همرا با کره و شیر میل کردی... خیلی هم دوست نداشتی...
بردیا در ٦ ماه و ٢٥ روزگی وزن:١٠٥٠٠
قد:٧٤
الهی قربون پسر پهلوونم بشم من.. بگین ماشاللهههههههه


شب یلدا...
